در روزگاران قدیم در شهری از تبار دور یک زن روستایی به نام میس زندگی را می گذراند .
در روزگاران قدیم در شهری از تبار خیلی قدیم یک مرد روستایی به نام هیهات زندگی را می گذراند .
در روستای مورد نظر از تبار خیلی قدیم هیهات می گفت که آن ها می آیند .
در روستای مورد نظر تبار دور میس می گفت که آن ها می آیند .
معلوم نیست آن ها و این ها در جمع می شدند آن و این در چند جهت و سوی ماورا .
در این میان پسرکی می گفت شاید آن ها شاید این ها می آیند مشخص نیست .
پسرک در تبار دور و تبار خیلی قدیم هم زمان حضور داشت .
حضور هم زمان در آن ها و این ها .
اسم پسرک در تبار دور مدی بود .
اسم پسرک در تبار خیلی قدیم مدائن بود .
در تبار دور دور یک تکه سنگ جمع می شدند و آن را با صدای بلند فرا می خواندند .
در تبار خیلی قدیم به دور رشته ای از سنگ ها جمع و آن را با صدای بلند فرا می خواندند .
آن و این می شود این و آن .
این و آن می شود آن و این .
داستان پسرک داستانی است فرای ماورا ، و درسی که از این داستان حاصل می شود عبور از زمان به دور از هیاهو ها و حتی در خور یک جامعه ی فوق مدرن پیشرفته با انسان های مغز چیپستی با سیم کشی های رباتی فراوان درون بدنشان .
پخش تراکت تهران – 09211796125 – رضا علیاری
18 اردیبهشت 1405 .

https://www.namasha.com/v/1iatKDIA @
