جدید ترین اخبار دنیای مجازی - شهر تهران و ایران + مطالب سرگرمی + فروشگاه فایل اینترنتی و اجناس تخفیف دار

پخش تراکت تهران .

 

09211796125 .

 

خیابان های : آذربایجان - کارون - قصرالدشت - خوش - رودکی - امام خمینی .

 

1000 تراکت - 800 هزار تومان .

جستجو

امپراتورِ تالارِ خالی

امپراتورِ تالارِ خالی

تهران - ایرنا - صندوق، صندوق را شکست داد؛ صندوقی از چوب و کاغذ در مدرسه‌ای روستایی در جورجیا یا تالار کلیسایی در دیربورن، صندوقی از طلا و ارزهای دیجیتال را در مارالاگو شکست داد. 


نخستین صندوق را دست‌های خسته‌ای پُر کردند که از شیفت‌های شبانهٔ کار راهی حوزه‌های رأی‌گیری شده بودند و دومین صندوق را دست‌هایی پُر می‌کنند که هرگز خسته نمی‌شوند چرا که هرگز کار نمی‌کنند.

سوم نوامبر دموکرات‌ها هر دو مجلس کنگره را بازپس گرفتند. دونالد ترامپ در میانهٔ دوران ریاست‌جمهوری‌اش هر دو مجلس را از کف داد و همراه آن‌ها توهمی را نیز باخت که به رأی‌دهندگان خود فروخته بود: اینکه میلیاردرِ آشنا با راه و رسمِ ثروتمند شدن، راه و رسمِ ثروتمند کردن دیگران را نیز می‌داند.

هفده روز پیش از برگزاری انتخابات جان اوساف در شهرستان کاب ایستاد و متنی خواند که بیش از هر چیز به کیفرخواستی علیه قدرت شباهت داشت. در روایت او، کاخ سفید به دفتر دلالی‌ای بدل شده بود که بر فرازش پرچمی برافراشته‌اند.

داماد رئیس‌جمهور و فرستادهٔ ویژه‌اش در فروش میدان‌های نفتی روسیه به سرمایه‌گذاران نزدیک به خود، نقش واسطه را ایفا می‌کنند. ۵۰۰ میلیون دلار به شرکت ارزهای دیجیتالِ متعلق به خانوادهٔ ترامپ پرداخت شده است. وزیر امور خارجه نیز متعهد شده یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون دلار را در خدمت منافع فرزندان رئیس‌جمهور در معادن قزاقستان قرار دهد.

آنگاه اوساف بر این صحنه، نامی نهاد که برازندهٔ فیلم‌های قدیمی نیویورک بود: «مافیای مارالاگو». این‌ها اتهاماتی بود که نامزدی انتخاباتی در گرماگرم کارزار بر زبان می‌راند؛ اتهاماتی که هنوز هیچ دادگاهی دربارهٔ آن‌ها حکم نداده بود. اما رأی‌دهنده منتظر قاضی نماند. او با آنچه از جیب خویش می‌دانست، داوری کرد. مردی که وعده داده بود از همان نخستین روز، قیمت‌ها را پایین بیاورد، هر روز بر آن‌ها افزوده بود. پُر کردن باک کامیون گران‌تر شده بود؛ پُر کردن یخچال گران‌تر؛ و مراجعه به پزشک، گران‌تر از هر زمان. اما گویاترین درس را ماجرای مالیات‌ها به مردم آموخت.

در تابستان ۲۰۲۵، ترامپ قانونی را امضا کرد که خود آن را «قانون بزرگ و زیبا» نامیده بود: مالیات ثروتمندان را کاهش داد و هزینهٔ این بخشش سخاوتمندانه را از سلامت و درمان فقیران تأمین کرد.

دفتر بودجهٔ کنگره برآورد کرد که در طول یک دهه، نزدیک به یک تریلیون دلار از اعتبارات برنامهٔ «مدیکید» کاسته خواهد شد و حدود ده میلیون آمریکایی، پوشش بیمهٔ درمانی خود را از دست خواهند داد. قانونی که دارو را از دست بیمار می‌گیرد تا سود آن را به حساب میلیونر واریز کند.

به گفتهٔ اوساف، تنها در ایالت جورجیا، سیصد هزار نفر بیمهٔ درمانی خود را از دست دادند و در شهر کوچک لاوونیا، بخش زایمان بیمارستان سنت‌مری تعطیل شد. در همان هنگام، بولدوزرها در کاخ سفید سرگرم کار بودند. در اکتبر ۲۰۲۵، سراسر جناح شرقی کاخ سفید را ویران کردند؛ در بزرگ‌ترین دگرگونی‌ای که از سال ۱۹۴۲ تاکنون در نمای این بنا پدید آمده بود. قرار بود بر ویرانه‌های آن، تالار رقصی ساخته شود با گنجایش نهصد و نود و نه مهمان و هزینه‌ای که خود رئیس‌جمهور آن را سیصد میلیون دلار برآورد کرده بود.

ترامپ گفت هزینه را کمک‌کنندگان خواهند پرداخت. سپس کاخ سفید نام آنان را منتشر کرد: لاکهید مارتین، سازندهٔ جنگنده‌های اف‌ـ۳۵؛ پالانتیر، فروشندهٔ ابزارهای چشم‌مانندِ نظارت و رصد به ارتش‌ها؛ شرکت‌های ارز دیجیتال؛ و غول‌های فناوری. شرکت‌هایی که جنگ می‌فروشند، بهای میدان رقص را پرداختند و رقصندگان خوب می‌دانند چه کسی آهنگ را می‌نوازد. تالار رقصی در واشنگتن و بخش‌های زایمانی که در روستاها تعطیل می‌شوند.

رئیس‌جمهور بر ویرانه‌های جناح شرقی، گام‌های رقص می‌آموزد و زنان باردار ناگزیرند جاده‌های طولانی را بپیمایند و در غزه و جنوب لبنان، همان هواپیماهایی بر فراز خانه‌ها پرواز می‌کنند که سازنده‌شان هزینهٔ کف‌پوشِ براق آن تالار را پرداخته است. اوساف داستان کودکی را روایت می‌کند که دچار حملهٔ آسم شد و آمبولانسی او را به بیمارستان رساند. صورتحساب، پیش از آنکه نفس به سینهٔ کودک بازگردد، از راه رسید: سه هزار دلار!

در چنین آمریکایی، کافی است کودکی بیمار شود تا گلوی تمام خانواده از فشار هزینه‌ها فشرده شود. اما برای همهٔ این مصیبت‌ها باید بیگانه‌ای یافت که بار گناه بر دوشش نهاده شود. ترامپ دروازه‌های اخراج دسته‌جمعی مهاجران را گشود، بازداشتگاه‌ها را از انسان پُر کرد و یکی از آن‌ها را در باتلاق‌های فلوریدا «آلکاترازِ تمساح‌ها» نامید؛ گویی سنگدلی و قساوت نیز نام تجاری و نشان بازرگانی دارد. در سپتامبر ۲۰۲۵، مأموران ادارهٔ مهاجرت به کارگاه احداث کارخانهٔ باتری‌سازی هیوندای در همان ایالت جورجیا یورش بردند و صدها کارگر را به زنجیر کشیدند.

بیشتر آنان کارگران کره‌ای بودند که آمده بودند کارخانه‌ای را بسازند که بخشی از همان سرمایه‌گذاری‌هایی بود که رئیس‌جمهور به آن‌ها می‌بالید؛ مهاجری که سبزیجات را می‌چیند، خانه‌ها را می‌سازد و در آشپزخانه‌های دور از چشم، ظرف‌ها را می‌شوید، ناگهان در گفتار رئیس‌جمهور به دزد و تبهکار بدل شد.

تنها بیگانگانی که در دوران او با آغوش باز پذیرفته می‌شوند، کسانی‌اند که پول می‌پردازند؛ از شاهزادگانی که ارزهای دیجیتال می‌خرند تا دوستانی که هواپیما هدیه می‌دهند و زورگویی، زبان مادری او بود. برای هر مخالفی لقبی می‌ساخت تا جمعیت را به خنده اندازد. نام‌های مردم، اندام‌هایشان و آیین‌هایشان را به ریشخند می‌گرفت.

در میشیگان اصرار داشت عبدالرحمن السید را «محمد» خطاب کند و آشکارا اعلام کرد که او رئیس‌جمهور است و هرکس را هرگونه که بخواهد نام می‌برد. حتی خواستار آن شد که اگر عبدالرحمن السید به مجلس سنا راه یافت، هنگام ورود به مجلس، او را به‌تنهایی از دستگاه فلزیاب عبور دهند و آن‌که تاب نام‌های دیگران را ندارد، تاب پرسش‌هایشان را نیز نخواهد داشت.

خبرگزاری آسوشیتدپرس را از ورود به دفتر بیضی کاخ سفید محروم کرد، زیرا حاضر نشده بود نام خلیج مکزیک را مطابق فرمان او تغییر دهد. بر خبرنگاران مستقر در پنتاگون چنان محدودیت‌هایی تحمیل کرد که بیشتر رسانه‌های بزرگ، کارت‌های ورود خود را تحویل دادند و ساختمان را ترک کردند.

روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری را با شکایت‌های میلیارددلاری به دادگاه کشاند؛ تا آنجا که برخی از آن‌ها سرافکنده به پرداخت مبالغ توافقی تن دادند. رئیس‌جمهوری که بلندترین تریبون جهان را در اختیار دارد، در برابر میکروفونی کوچک به لرزه می‌افتد. دستگاه قضایی نیز در نگاه او، دشمنی بود که باید مجازات می‌شد.

دادستان دیوان کیفری بین‌المللی و قضات آن را تحریم کرد، زیرا جرئت کرده بودند به اتهام جنایت‌های جنگی در غزه، حکم بازداشت بنیامین نتانیاهو را صادر کنند. فرانچسکا آلبانیزه، گزارشگر ویژهٔ سازمان ملل متحد، را نیز مجازات کرد؛ زیرا آنچه در غزه می‌گذشت «نسل‌کشی» نامیده و خواستار محاکمهٔ عاملان آن شده بود.

در داخل کشور نیز خواستار برکناری قاضی فدرالی شد که پروازهای اخراج مهاجران را متوقف کرده بود. در دوران او، عدالت را چنان به دفتر بیضی احضار می‌کنند که گویی کارمندی است که دیر به محل کار رسیده است و جنگ، سرگرمی محبوب او بود.

مردی که پیوسته بر دریافت جایزهٔ صلح نوبل اصرار می‌ورزید، نام وزارت دفاع را به «وزارت جنگ» تغییر داد؛ و این نام تازه، از راست‌ترین سخنانی بود که بر زبان رانده بود.

موشک‌هایش قایق‌هایی را در دریای کارائیب، با تمامی سرنشینانشان، به بهانهٔ مبارزه با مواد مخدر به قعر آب فرستادند؛ بی‌آنکه محاکمه‌ای صورت گرفته باشد یا دلیلی آشکار به افکار عمومی ارائه شود.

در سپیده‌دم سوم ژانویهٔ ۲۰۲۶، نزدیک به دویست سرباز آمریکایی به کاراکاس یورش بردند و نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، و همسرش را دست‌بسته به زندانی در نیویورک بردند. رئیس‌جمهور کشوری مستقل و دارای حاکمیت ملی را از بستر خوابش ربودند؛ همان‌گونه که قاچاقچی مواد مخدر را از مخفیگاهش می‌ربایند.

چندی نگذشت که به گفتهٔ اوساف، نفت ونزوئلا در حساب‌های بانکیِ منطقهٔ خلیج فارس سر برآورد. حقوق بین‌الملل در نگاه او به تکه‌کاغذی بدل شده بود که پیش از ورود به خانهٔ دیگران، کفش‌هایش را با آن پاک می‌کرد. سپس نوبت به جنگ علیه ایران رسید.

به آمریکایی‌ها گفته بودند که جنگ در چهارمین روز خود به پایان رسیده است؛ اما جنگ به روز دویست‌وسی‌ودوم رسید. بیست‌ویک سرباز کشته شدند؛ البته اگر تنها به شمار رسمیِ اعلام‌شده بسنده کنیم و بهای گازوئیل به سطحی رسید که پیش‌تر سابقه نداشت. حتی جغرافیا نیز از دست او در امان نماند.

در نخستین روزهای حضورش در کاخ سفید، نام خلیج مکزیک را به «خلیج آمریکا» تغییر داد. سپس، چنان‌که اوساف نقل می‌کند، خواست تنگهٔ هرمز را «تنگهٔ ترامپ» بنامد. مردی که نام خود را نخست بر برج‌ها نوشت، سپس بر هواپیماها، و سرانجام خواست آن را بر پهنهٔ دریا نیز حک کند اما دریا خواندن نمی‌داند! و آن‌که نام دریاها را تغییر می‌دهد، به تصاحب خشکی‌ها نیز طمع می‌ورزد.

پیشنهاد خرید گرینلند را به دانمارک داد و حتی تصرف آن از راه زور را منتفی ندانست. از کانادا خواست به پنجاه‌ویکمین ایالت آمریکا بدل شود و نخست‌وزیرش را «فرماندار» خطاب کرد. تهدید کرد که کانال پاناما را بازپس خواهد گرفت.

رئیس‌جمهوری که همچون دلال معاملات ملکی رفتار می‌کند: کشورهای مستقل را آپارتمان‌هایی می‌بیند که برای فروش عرضه شده‌اند؛ و اگر مالک از فروش سر باز زند، ناوهای جنگی قرارداد را خواهند نوشت. پایان کار خودکامگان این‌گونه آغاز می‌شود. فرجام آنان به‌ندرت از میدان‌های نبرد آغاز می‌گردد. آغاز آن، در آشپزخانه‌هاست.

در پاریسِ تابستان ۱۷۸۹، یک قرص نان بخش اعظم دستمزد کارگر را می‌بلعید؛ و گرسنگان سرانجام به‌سوی باستیل روانه شدند. در بخارست، بیست‌ویکم دسامبر ۱۹۸۹، چائوشسکو بر بالکن کاخ خود ایستاده بود و برای انبوه جمعیتی سخن می‌گفت که خود آنان را گرد آورده بود. ناگهان از میدانی که مردمش زیر بار صف‌های فرسایندهٔ نان به ستوه آمده بودند، صدای سوت‌های اعتراض برخاست.

جهان دید که چگونه چهرهٔ خودکامه یخ بست و دهانش بر جمله‌ای گشوده ماند که هرگز به پایان نرساند. ترامپ، چائوشسکو نیست؛ و واشنگتن نیز بخارست نیست. اما دهانی که بر جمله‌ای ناتمام باز می‌ماند، در همهٔ زبان‌ها به یکدیگر شباهت دارد و کارگران آنجا بودند، بیماران نیز، مهاجران نیز و مادرانی که بخش‌های زایمان بیمارستان‌هایشان را از دست داده بودند. غزه نیز آنجا حضور داشت.

در میشیگان، عرب‌ها و مسلمانان در سال ۲۰۲۴، دموکرات‌ها را به‌خاطر بمب‌های جو بایدن که بر سر کودکان غزه فرود آمده بود، مجازات کردند. این بار بار دیگر به پای صندوق‌های رأی بازگشتند؛ با تصویر کودکانی که هرگز فرصت بزرگ شدن نیافته بودند، و با خاطرهٔ اهانت مردی که نام محمد را به سخره گرفته بود.

آنان عبدالرحمن السید را برگزیدند؛ نخستین مسلمانی که به مجلس سنای آمریکا راه یافت. رئیس‌جمهوری که او را به هر نامی که دلش می‌خواست خطاب می‌کرد، از این پس ناگزیر خواهد بود او را «سناتور» بنامد اما این پیروزی، پیش از آنکه پیروزی نامزد باشد، پیروزی رأی‌دهندگان است.

زیرا همین مرد، روزی که رهبر انقلاب اسلامی، امام سید علی خامنه‌ای، ترور شد، در نواری افشاشده به اعضای تیم خود گفته بود که به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهد دربارهٔ این موضوع اظهارنظر کند. تنها به این نکته بسنده کرده بود که بسیاری از مردم دیربورن اندوهگین‌اند. اندوه را برای رأی‌دهندگانش گذاشت و سکوت را برای خویش نگاه داشت و آن‌که در برابر خون رهبر سکوت می‌کند، چه‌بسا فردا نیز در برابر خون غزه خاموش بماند.

کرسی‌ای که به دست آورده، دِینی است بر گردن او در برابر کسانی که وی را بر آن نشانده‌اند و این دِین، شش سال دیگر، در همان صندوق رأی بازستانده خواهد شد. خون کودکان غزه در واشنگتن دادگاهی نیافت که دادشان را بستاند اما برگهٔ رأی را یافت. برگه‌ای سبک و ناچیز در ظاهر؛ اما تاریخ، آن را با ترازویی دیگر وزن می‌کند و پیروزمندان باید این حقیقت را به‌خوبی به خاطر بسپارند: دموکرات‌ها پیروز شدند، زیرا رأی‌دهندگان به ستوه آمده بودند.

حزبی که رؤسای‌جمهورش پای محموله‌های همان بمب‌ها را امضا کرده‌اند، حق ندارد چنان جشن پیروزی برپا کند که گویی دامنش از هر گناهی پاک است. فقیران، کارگران، بیماران و مردمانِ دل‌سوخته برای غزه در میشیگان، علیه آزمندی رأی دادند؛ نه آنکه چکی سفیدامضا به کسی سپرده باشند.

اوساف گفت سیاست آمریکا به دستگاه فروش نوشیدنی در پمپ‌بنزین شباهت یافته است؛ دستگاهی که با سکه کار می‌کند: پول را در آن می‌اندازی و قانون از آن بیرون می‌افتد. از این دستگاه، تنها یک مرد فرو افتاد؛ اما شکافی که پول‌ها را می‌بلعد، همچنان بر جای ماند و در جنوب لبنان، آنجا که کودکان از میان آوارها ترکش‌هایی را برمی‌چینند که بر آن‌ها نوشته شده است «ساخت ایالات متحدهٔ آمریکا»، هیچ‌کس پیروزی انتخاباتی واشنگتن را جشن نمی‌گیرد.

آنجا خوب می‌دانند که امپراتوری، چهره‌های ساکنان کاخ سفید را تغییر می‌دهد؛ اما به‌ندرت کارخانه‌هایی را تغییر می‌دهد که بمب‌ها را می‌سازند. ترامپ جناح شرقی کاخ سفید را ویران کرد تا برقصد. و در سوم نوامبر، رأی‌دهندگان دو بال قدرت او را در کنگره فرو ریختند: مجلس سنا و مجلس نمایندگان.

برای این ویرانی، نیازی به بولدوزر نداشتند. قلم‌هایی ارزان‌قیمت و صف‌هایی طولانی در برابر حوزه‌های رأی‌گیری، کفایت می‌کرد. تالار رقص، در موعد مقرر تکمیل خواهد شد. چلچراغ‌ها آویخته خواهند شد. چوب‌ها صیقل خواهند خورد و کارت‌های دعوت به دست نهصد و نود و نه مهمان خواهند رسید.

در شب گشایش تالار، هنگامی که نوازندگان آرشه‌های خود را بالا می‌برند، رئیس‌جمهور در جست‌وجوی همراهی برای نخستین رقص، به اطراف خواهد نگریست اما کنگره از میدان رقص بیرون رفته است. کارگران، در شیفت شبانه سرگرم کارند. بیماران، در صف‌های انتظار بخش اورژانس ایستاده‌اند و کودکان غزه را به جشن‌ها دعوت نمی‌کنند زیرا نام‌های آنان بر ترکش‌ها حک شده است؛ و بر ترکش‌ها، کارت دعوت چاپ نمی‌کنند. خودکامگان با سنگ مرمر قد می‌کشند، اما با کاغذ فرو می‌افتند و تنها یک پرسش باقی می‌ماند؛ پرسشی خطاب به مردی که در میانهٔ تالار درخشان خویش، تک‌وتنها ایستاده است: «چند رقص دیگر برایش باقی مانده، پیش از آنکه نگهبان چراغ‌ها را خاموش کند؟»

** نویسنده: رونی آلفا نویسنده و اندیشمند لبنانی

** مترجم: عباس خامه‌یار نویسنده و روزنامه‌نگار و فعال فرهنگی

امتیاز دهی
0
مطالب مرتبط
نظرات
نوشتن دیدگاه جدید
از مطالب جدید باخبر شوید؟
با فعال کردن اعلان‌ها، مطالب جدید این وبلاگ را از دست ندهید.

ورود به سیستم

احراز هویت کاربر

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
یا

بازیابی دسترسی

شناسه کاربر را وارد کنید

یا

ایجاد حساب

ثبت اطلاعات کاربر جدید

حساب دارید؟

نظرات

ارسال پیام جدید